تو

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

.

مشکل من با آدمی که همه چیز داشت سر فهمیدنم بود

سر بلد بودن من و احساسم بود 

سر این بود که من 

دختری عاشق پیشه بودم 

از همان ها که گل میگذارد لای موهایش به عشق یار 

از همان ها که فروغ و فریدون و سهراب را از بر است 

همان که تفأل میزند به حافظ و غوطه میخورد لابلای کلماتش 

همان دخترکی که باران را بدون چتر می خواهد

چشمانش با دیدن یک گلوله ی برف برق میزند

با یک شاخه رز ، با عطر نرگس 

همان ها که از تجریش تا تئاترشهر را پیاده می دود با داشتن دست هایت

همان ها که دوست داشتن و دوست داشته شدن مهمترین مسئله است برایش  

اما تو ؟

تو آدمی که غرق شده ای در اعداد و معامله و حساب و کتاب 

تو حتی نزدیک ترینت را معامله گونه انتخاب می کردی 

چند بار زنگ بزنم ؟

چقدر خرجش کنم ؟

تو حتی در لبخند هایت به من حساب و کتاب داشتی 

تو مرا رها کردی به چه ؟ 

مرا به قطعه زمینی ، به دیوار آجری خانه ای 

به یک قرارداد مالی 

به خانه ای که وقتی مهر باشد و موسیقی و عشق چه فرق می کند مال که باشد 

تو مرا به این ها باختی 

آن هم وقت داراییت

اما من 

من با تمام دلم 

قلبم

عمرم 

عشقم 

سادگیم 

و هر آنچه بلد بودم برای اداره ی زندگیمان به سویت آمدم

من وقتی آمدم تو را همانگونه که گفتی میخواستم 

من روی خودم حساب کرده بودم و نه هیچکس دیگر 

نه هیچ شغل یا امکانات تو

و مطمئنم که به هیچ چیز نمی فروختمت 

به هیچ چیز و هیچ کس 

زمین ؟ 

خانه ؟ 

خنده دار است برایم  

ذره ای شک ندارم که اگر جایمان برعکس بود 

که ای کاش بود 

اینگونه نبود  

من بیشتر از تمام عمرم تلاش کردم برای بودنمان 

برای ماندنمان 

درست یا غلط

اما من پای قلبم ایستاده بودم و 

تو پای معامله ات 

و این کجا و آن کجا 

من 

دلم گیر بود و تو عقلت 

تو خواستی 

اما نتوانستی این یکبار را معامله کنی 

چون عشق معامله سرش نمی شود 

عشق با حساب و کتاب حبس می شود

بعض میشود 

عشق دق می کند 

می میرد

و عشق من زیر مفهوم تو از شوهر که در کارت بانکی خلاصه میشد 

و زیر بار بی مهری ها و بی عهدی ها و بی حواسی ات مُرد

و این من بودم که معامله کردم 

تو و اعتقادت را با خدا و اعتقادم ...

تصویرت را دیدم 

امروز 

در پرواز فرست کلس نشسته بودی با یک دست کت و شلوار جدید 

با کراوات جدید

با مدل موی جدید 

اما 

چشمانت 

چشمانت 

آرزو می کنم روزی بیدار شوی که خیلی دیر نباشد 

آرزو می کنم در  این روش زندگیت که حالا بی حیاگونه تا خرخره درونش فرو رفته ای غرق نشوی 

آرزو می کنم برایت 

و هنوز زردآبه های عشقم را مانند غذای فاسدی 

استفراغ می کنم 

مانند لخته خون های جنین مرده ای دفع می کنم 

و مانند بادام تلخی تُف ... 

.

.

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 4:08