رهایش کردم ، خیالت تخت

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

.

.

قبل تر ها وقتی کسی هوس چیزی می کرد چمی دانم مثلا بستنی ، قدیمی ها می گفتند 

خدا حاجت شکم را زود می دهد 

و واقعا هم همینطور بود ، یکهو میدیدی آقاجان در را باز می کرد با چند تا از آن بستنی توپی های معروف که در دستش بود

.

و هیچکدام از ما نمی پرسیدیم که  خدا که حاجت شکم را به این زودی میدهد ، پس چرا آن جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی را که هر روز آرزو می کنم  نمی دهد ؟ 

یا چرا وقتی مامان بزرگ هرشب سر نماز دعا می کند که سفر مکّه قسمتش شود نمی شود ؟ 

و یا تلاش هرروزه ی بابا برای اینکه ترفیع پست بگیرد بی نتیجه است ؟

.

اما الان به این فکر می کنم که گاهی وقتی چیزی را خیلی می خواهیم ، خیلی به این در و آن در می زنیم و برایش دعا می کنیم و نمی شود ، همانجا باید رهایش کنیم

و بگذاریم مسیر خودش را برود 

درست مثل همان هوسونه عصر تابستان که از ته دل خواستیم و بعد از ذهنمان بیرونش کردیم 

هر چیزی تلاش می خواهد ، خواستن می خواهد ، فکر و برنامه ریزی می خواهد اما بعد باید بگذاریمش به حال خودش ، دعا را هم اگر سفت بگیری پر و بالش میشکند 

نانش بِده ، آبش بِده ، نوازشش کن اما بعد  دیگر موقع پرواز است 

بالاخره یک روزی ، یک جایی خودش آرام میاید و روی تراس خانه ات لانه می سازد 

دقیقا در همان لحظه که اصلا فکرش را هم نمی کنی...





نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:23
برچسب‌ها :